تازه های اخبار تازه های اخبار

یاران دیروز ....

از چند روز قبل در پی هماهنگی دیدار با یکی از کارکشته های قدیمی بانک مسکن بودیم که نهایتاً پس از چند بار تماس تلفنی، معاون مدیر موفق به قرار ملاقات شد.

قرار شد روز سه شنبه ساعت 13:30 دقیقه این دیدار یار دیروز جامه عمل بپوشاند.

روز موعد فرا رسیده و مثل تمامی روزها محل کار شلوغ است و من هم به دنبال امورات روزمره ، حدود ساعت 10:30 دقیقه است که تلفن همراه من به صدا در می آید:

معاون اجرایی آقای جعفری : سلام سید کجایی

روابط عمومی : سلام حاج آقا من بیرون ماموریتم

آقای جعفری :یادت هست که ساعت 13:15 باید برویم

روابط عمومی : بله حاج آقا خودم رو می رسونم

آقای جعفری : هدیه و سبد گل یادت نرود

روابط عمومی : همه را آماده میکنم

آقای جعفری :ساعت 13 به اتفاق آقای موسوی معاون مالی ماشین را حاضر کن تا برویم

روابط عمومی :چشم حاج آقا

به راننده گفتم فلان گل فروشی که معروف است نگه دار پیاده شوم. به گل فروشی گفتم یک سبد گل برای یکی از عزیزان مجموعه مان می خواهم. چند سبد گل آماده داشت و پیشنهاد کرد. حقیقتاً آن چنان چنگی به دل نمی زد و دلچسب نبود و ازطراحی و چیدمانش هم خوشم نیامد .

گفتم یک سبد جدید برایم طراحی کن می خواهم گل هایش را خودم انتخاب کنم. تا سبد را آماده می کرد   من هم به میان گل های گل فروشی رفتم و دو شاخه گل سرخ ، 10 شاخه گل سفید و 5 شاخه گل صورتی انتخاب کردم به گل فروش دادم. یکی یکی شاخه های گل  های سرخ و سفید و صورتی را با برگ های سبز گوناگون درهم آمیخت. الحق و النصاف زیبا چیدمان کرد خودم هم خوشم. آمد سبد گل را تحویل گرفتم.

زمان دارد خیلی زود می گذرد ساعت 13:15 به مدیریت رسیدم سریع دوربین را برداشتم  سبد گل را آوردم با آقایان موسوی و جعفری معاونین مدیر هماهنگی کردم و راهی خانه یار دیروز شدیم. به درب منزل رسیدیم حدود ساعت 13:30، یار دیروز ما که از قیافه اش مهربانی می بارید و از همکاران گذشته اش به جز خوبیش چیزی نشنیده بودیم خودش آمده بود تا دم در که ما را همراهی کند. چه استقبال باشکوهی. دم درب ورودی همسر ایشان ایستاده بود کمی نگذشته بود که با عذرخواهی گفت: متاسفانه چند روزی است که پایم پیچ خورده و به سختی راه می روم.

هنوز ننشسته بودیم که همسر آقای آزادی از وجنات آقای آزادی ،گفت این مرد اینقدر خوب است که نهایت ندارد. آقای آزادی که داشت از ما پذیرایی می کرد گفت من هیچیک از کارهای خانه را بلد نیستم فقط چایی را می توانم دم کنم که همسر ایشان گفت: همونم گمان نکنم. ما هم که لبخند زنان گوش می کردیم .

همسر آقای آزادی از سالهای گذشته ، زمانی که آقای آزادی در بانک مسکن مشغول به خدمت بود خیلی با حرارت و شور و نشاط سخن می گفت که ما و بچه هایشان در هر کجا که آرم و لگوی بانک مسکن را می بینیم احساس بسیار خوبی داریم وخاطرات خوب گذشته برایمان تداعی می شود. سالها قبل هر وقت به ویلاهای دریاکنار و هتل سلام و چادگان می رفتیم خیلی به ما خوش می گذشت و هم اکنون نیز تمامی دوستان و همکاران آقای آزادی به ما لطف دارند هر کجای ایران که می رویم به محض اینکه ازخانواده بانک مسکن هستیم چه بشناسندوچه نشناسند احترام می گذارند.

با وجود اینکه برق شادمانی از چشمان آقای آزادی میبارید و خیلی از دیداری که محقق شده خوشحال بود و از وجود ارق سازمانی اش به بانک مسکن بر خود می بالید ، ناگهان آهی کشید و گفت : گمان کنم چهار یا پنج سال دیگرکه شماها هم بازنشست بشوید سایر کارکنان بانک مسکن مارا نشناسند ، کاشکی بشود فکری کرد . این دغدغه همه هم قطاران من است.

جعفری معاون اجرایی به خوبی آزادی را به خاطر می آورد تمامی مسیولیت های ایشان را شبیه سفر به طول  سالهای خدمت آقای آزادی  بازگو کرد وبه جز نیکی و خوبی از آن دوران چیزی نگفت .

موسوی معاون فناوری اطلاعات مدیریت هم که ما را همراهی می کرد، از زمانی که آزادی استاد قسمت آموزش بود و شیطنت های سرکلاس ایشان که حال و هوای خود را داشت خاطره گویی می کرد.

 آقای آزادی می گوید:  پس از بانک مسکن مشغول به خدمت در بانک های بانک سامان و کار آفرین بودم، و اکنون چند روزی است که دیگر از کار در این بانک ها دست کشیده ام ولی هیچکدامشان بانک مسکن نمی شود. همکاران خوب و باانگیزه از قدیم تابحال این مهم را رقم زده اند .

راستی چه زندگی راحت و زیبایی دارد ،  از 6:30 صبح که روز را آغاز می کند ورزش می کند و ساعت 7 صبح با یکی از همکاران سابق خودش که بازنشسته بانک مسکن می باشد (آقای عیسایی )به اتفاق هم پیاده روی می روند و 8:30 دقیقه به خانه می آید صبحانه را میل می کند تا ساعت 11 مطالعه چند کتاب را دارد و بعد از ساعت 11 ساز سنتور را کوک می کند و تمرین تا ساعت 12 بعد از آن استراحت کوتاه صرف ناهار و ... در پایان گفت خیلی بد است که انسان صبح که از خواب بیدار می شود نداند که برنامه اش چیست وقتی اینها را می گفت فهمیدم که یک انسان موفق برنامه ریزی دارد و این امر بسیار مهم است که آزادی را تبدیل به یک فرهیخته و کارکشته کرده است .

همسر ایشان گفت ما سه پسر و دو دختر داریم که همه تحصیل کرده اند و همیشه دوست داشتم یکی از فرزندانم مثل پدرشان وارد بانک مسکن بشود، از بس یاد و خاطره خوب و شیرین داریم.همسر ایشان اصرار دارد که حتماً این صحبت ها را به گوش مدیران برسانیم تا همیشه خدمات بانک مسکن پابرجا بماند و خاطرات شیرین را بیش از پیش در ذهن همکاران نقش ببندد .

پس از اتمام گپ و گفت های خاطره انگیز نوبت به گرفتن عکس یادگاری شد . کسب اجازه کردم . آقای آزادی و معاونین صمیمانه بر روی مبل نشسته بودند . دست آقای جعفری بر روی دوش آزادی ، لبخندی مهربان بر لبان موسوی ، سه تابلوی پشت سر آنها که از هنرهای دیگر همکار بازنشسته آقای عیسایی بود چه زیبا با این سه نفر هماهنگ شده بودند گویی آنها نیز صمیمیت بودن در کنار یکدیگر را به خوبی نشان می دادند . انگشتم را بر روی دکمه دوربین فشردم تا این لحظه نیز به یادگار در دفتر خاطرات بانک مسکن ثبت شود.             

آخرین بروزرسانی 1398/1/21